لینكدونی ..

ARCHIVE
 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



یکشنبه 21 فروردین 1384:یا تو یا هیچکس

 

<:P:> 

<:P:> 

<:P:> عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
 نمره ی بیست كلاسو نمی خوام

<:P:> من تو رو می خوام اونارو نمی خوام 
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 

<:P:> عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
 دوره گرد گل فروشو نمی خوام
 اونی كه چشاش به رنگ عسله
 مجنون خونه به دوشو نمی خوام
 

<:P:> من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تویی هوارو نمی خوام
 

<:P:> دوس دارم قایق سواری رو ، ولی
 جز تو از هیچ كسی دریا نمی خوام 

  حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام 
  او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
  حتی اون كه بلده شكار كنه
  صاحب تیر و تفنگو نمی خوام
 

<:P:>  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 

<:P:>  شعرای ساده و تازه نمی خوام
  اونكه می گه اهل سازه نمی خوام
  من دلم می خواد تو رو داشته باشم
  واسه ی اینم اجازه نمی خوام
 

<:P:>  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 
   نفسم تویی هوا رو نمی خوام
 

<:P:>  سفر دور جهانو نمی خوام
  رنگای رنگین كمانو نمی خوام
  لحظه و ساعت عمر من تویی
  تو كه نیستی من زمانو نمی خوام
 

<:P:>  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام

<:P:> واسه چی برم ستاره بچینم
 ماه من تویی كه نور و نمی خوام 
 

<:P:>  من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
  نفسم تویی هوا رو نمی خوام
  بی تو چیزی از این عالم نمی خوام
  تو فرشته ای من آدم نمی خوام
 می دونی خیلی زیادی واسه من
 همیشه عادتمه ،‌كم نمی خوام
 

<:P:> من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام 
 
نفسم تویی هوا رو نمی خوام 

*مریم حیدرزاده *

<:P:>
 

<:P:>

 

مهتاب +شعـــر و شاعـــری , +

ویرایش در [یکشنبه 21 فروردین 1384] || [02:04 ق.ظ]

[02:04 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 15 فروردین 1384:چند جمله زیبا

 

رز صورتی

 

 

همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری آنچه را كه اندوهگینت میكند اما .....

هرگز فراموش نكن به یاد داشته باشی آنچه را كه شادمانت میكند.

__________________________________

 

ویلیام شكسپیر میگه :

 

اونوقتی كه فكر میكنی هیچكس نیست كه حرف دلت رو بفهمه كسی هست كه برای دیدنت روزشماری میكنه.

<:P:>

<:P:>

 

مهتاب +بغض های قدیمی , +

ویرایش در [پنجشنبه 18 فروردین 1384] || [05:04 ق.ظ]

[03:04 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

دوشنبه 1 فروردین 1384:آغاز سال یك هزار و سیصد و هشتاد و چهار

 

 

 

 آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

  بوی نارنج و ترنج و عطر بید

  می توان از تربت حافــظ شنید

 

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق در ایـران ماست

 

یک بار دیگر سبزه و سنبل، به بهانه گردهم آوردن خاطره ها و پایداری یک هویت.

و یک بار دیگر صدایی آشنا

صدایی که کی گوید : بازهم مجالی دگر است برای آغازی دوباره.

مجالی که می توان در آن دل ها را از هم گسست یا به هم پیوند داد.

 

آوای ترنم بهاری نسیم

و آغاز سال ۱۳۸۴ بر شما خجسته باد.

امیدوارم سال خوب و سرشار از موفقیت داشته باشید.

 

 

اینم از عیدی : نوروز ۱۳۸۴ بر شما مبارك باد 

 

<:P:>

<:P:>

<:P:>

 

مهتاب +بغض های قدیمی , +

ویرایش در [سه شنبه 2 فروردین 1384] || [10:03 ق.ظ]

[01:03 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 27 اسفند 1383:هزار چشم مبهوت

 

<:P:>تو عاشق بهاری و من زاده ی پاییز . هیچ وقت نخواستی با من کنار بیایی همینطور زل زدی و منو نگاه می کنی که چی ؟ حرفی بزن . چیزی بگو. انصاف بده صبر و حوصله تا کی ؟! <:P:>مگر نه اینکه سلولهای ما میلیونها سال با هم زیستند!؟ با هم بوده ایم. با هم گریه کرده ایم . گاهی هم با هم خندیده ایم . حالا که بر سر دو راهی موندم ساکت شدی. حالا که به تو محتاجم بر و بر نگاهم میکنی؟ <:P:>یادت می یاد اون سالها چقدر هوای همدیگر رو داشتیم؟ <:P:>تو می گفتی من با نمکم. من هم چشمهای تو رو دوست داشتم . هر کس توی چشم هات نگاه می کرد یه جوری گرفتار می شد . این رو همه می گفتند . حالا چرا به من زل زدی و ساکت و بی فروغ نگاهم می کنی؟! <:P:>خودت میدونی که من هم چقدر از مرگ عزیزانت ناراحت شدم . می دونم تو بیشتر از من دوستشون داشتی . درست بعد از مرگ اونها بود که تو هم علاقه پیدا کردی با من در باران قدم بزنی ! <:P:>رفتن اونها کابوسی بود که مدتها قبل دیده بودیم هم قسم شدیم هر دو پاییزی بشیم و پنجره بهار رو ببندیم . ببین ! ما هنوز زنده ایم . مسخره است مگه نه ؟ <:P:>به خاطر خدا چیزی بگو وقت زیادی ندارم . اینطور نگام نکن تو که لرزش دلم رو می فهمی . <:P:>بگو چه کار کنم؟ سکوت نکن می دونم نمی تونی چشمهای زیبات رو به چشمم بدوزی و حرف بزنی . سرم را پایین میندازم تو حرف بزن برم یا بمونم ؟! <:P:>چی بگم ؟ از کجا بگم چشم زیبا ؟ چشم وقتی زیباست که قاب عکس چهره عزیزی باشه . مگه من با این چشمها چی دیدم؟ مگه همین چشمها نبود که در اون شبهای ظلمت ناظر پاره پاره های بدن عزیزانم بود؟ <:P:>مگه همین چشمها نبود که شاهد بوسه های رودخانه وحشی بر پیکر اونها بود؟ اف به هر چه چشم هست! <:P:>اینقدر از چشم نگو ! ای کاش کور مادرزاد به دنیا می اومدم و این همه تاوان دیدن رو نمی دادم . <:P:>چرا معطلی ؟ میخوای برو . نمیخوای نرو ! دیگه هیچ چیزی برای من فرق نمی کنه. من که تصمیم خودم رو گرفتم می خوام برم ! <:P:>گریــــه میکنی ؟ برای چی ؟ مگه تو نبودی که همیشه می گفتی " بهار .... عشق .... زندگی .... " <:P:>مگه تو نبودی كه می گفتی " ما فقط یكدیگر رو داریم . همه می روند . " <:P:>حالا دیگه هیچ چیزی برات فرقی نمی كنه ؟ پس من چی ؟ جوابم رو بده ؛ مثل همیشه دلداریم بده بگو همیشه با من می مونی . من هنوز به تو احتیاج دارم . می خوامت . بمان نرو. <:P:> 

* <:P:>آینه ای شكسته و دختر جوانی با هزار چشم سیاه و بی فروغ به تكه های آینه مبهوت مانده و روی زمین دراز به دراز افتاده و خون دلمه بسته ی كنار شقیقه اش موهای بلند و سیاهش را زیبا كرده است .

<:P:>

<:P:>

 

مهتاب +* داستان * , +

ویرایش در [پنجشنبه 27 اسفند 1383] || [09:03 ق.ظ]

[03:03 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

پنجشنبه 20 اسفند 1383:بی عنوان

 

<:P:> 

در پشت درهای بسته زندگی ...

<:P:>  <:P:>چشمانم را می بندم <:P:>همه جا سکوت است ؛ سکوتی سرد و غمگین <:P:>قلبم به شدت می زند ؛ گویی او هم همچون من پر از درد است ؛ پر از غم <:P:>  <:P:>به راستی من در این دنیای پهناور به دنبال چه میگردم؟ <:P:>  <:P:>دنیای من به انتهای خود رسید <:P:>رز ها خشکیدند ؛ کمر سرو شکست ؛ حتی رود هم از حرکتش ناامید گشته و حال مردابی بیش نیست ... مرداب دل من حتی یک نیلوفر هم ندارد ... حتی یک نیلوفر خشک و بی روح. <:P:>  <:P:>من زندگی را دوست داشتم <:P:>هر روز با دلی پر امید چشمانم را به آسمان آبی می گشودم. <:P:>آسمان زندگیم دیگر آبی نیست ... مه آلود شده ... <:P:>چه کسی گفت آسمان همه جا آبی ست؟ بداند که اشتباه میکند... <:P:>  <:P:>ماهیهای حوض دلم جان دادند ... بنفشه ها پژمردند... <:P:>ولی نه ... هنوز عطر یاس را حس میکنم. <:P:>هنوز عطر یاسی که با دستان خودت کاشتی حس میکنم . <:P:>خانه ی دلم خراب شده ولی بوته ی یاس تو هنوز هست ... خشکیده ؛ ولی هست. خم شده ؛ ولی هست. <:P:>حتی اگر روزی هم ریشه کن شود ؛ هنوز در قلب من ریشه دارد. <:P:>هیچ کس حق ندارد یاس وجودت را از دلم ریشه کن کند. <:P:>  <:P:>به امید آن روز ... <:P:>و به امید آسمانی پرستاره ...

<:P:>

<:P:>

 

مهتاب +بغض های قدیمی , +

ویرایش در [پنجشنبه 27 اسفند 1383] || [05:03 ق.ظ]

[08:03 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

جمعه 14 اسفند 1383:

 

<:P:>درمیان جاده های خیال <:P:>به دنبال تو می گشتم... <:P:>به راستی تو را در کجا باید یافت <:P:>  <:P:>در میان خلوت شبانه ام <:P:>با تو سخن می گفتم <:P:>و با چشمان غم دیده ؛ مهتاب وجودت را در دل ظلمت شب می جستم <:P:>و چه تاریک و پر اندوه شبی است.... <:P:>  <:P:>شیشه نازک بغض نفسم ؛ آهسته و آرام برای تو شکست <:P:>آنقدر ابر بهاری برای تو گریست ...تا که شاید نظری بر سر خاک اندازی... <:P:>  <:P:>بر لبم همواره این است؛ با تو بودن.. با تو ماندن... <:P:>آرزوی من است <:P:>قطره آرزویم را به دریای حقیقت برسان. <:P:>  <:P:> 

<:P:>آسمان پر ستاره

 

مهتاب +* داستان * , +

ویرایش در [-] || [-]

[06:03 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!